نوشتن در خصوص زلزله بسيار سخت است خصوصا كه همواره زلزله ياداور خاطرات تلخي است . خاطرات تلخي كه اگر از ان براي زندگي آينده درس نگيريم تلخ تر هم خواهد شد .
مطلب زيبايي از خانم سميرا بزرگي براي جمعيت ارسال شده است كه ميتواند براي هر كدام از ما درس زندگي زيبايي باشد .
با تشكر از مطلب بسيار زيباي خانم سميرا بزرگي با عنوان
کاش کودکی من- کودکی ما ديگر تجربه نشود؛ هيچگاه و هيچ جا
31خرداد 1369 - زلزله ای سهمگين شهرستان رودبار گیلان را لرزاند . آن زلزله و عواقب دردناکش اولين نبود . آخرين هم نبود . هنوزهم زمين سرزمينمان می لرزد و مردم نه از زلزله که از آوار ساختمانها آواره و يا روانه گور می شوند .
-------------
سلام
مرا يادت می آيد؟ کمی فکر کن ! من سميرا هستم . همکلاس چهارم ابتدايی تو...
کاش يادت نيايد . کاش مرا از ياد برده باشی... من اما تو را خوب يادم هست ؛ کنار در روی ميز دوم می نشستی .
وسط سال آمده بودی به کلاسمان. بچه ها می گفتند پدر و مادرت از هم جدا شده اند و تو و خواهرت سرگردان خانه پدر بزرگ ها شده ايد.
يادت هست آن روز - زنگ ورزش ؟ وسطی بازی می کرديم ... تو يار من بودی. و از بس گيج بودی مرتب توپ به تومی خورد و می رفتی بيرون. يادم هست تا بچه ها بُل می گرفتند و تو را وسط می آورديم؛ زود تر از بارپيش می باختی !
بار آخری که توپ به تو خورد عصبانی شدم (چرا؟!) و گفتم نمی گذارم دوباره بازی کنی ... يادم هست می گفتی تو را به خدا بگذار بازی کنم !ين بار حواسم را جمع می کنم .... تو را به خدا !
بعدش را يادم نمی آيد . به بازی راهت دادم ؟خواهش می کنم به من بگو ...هنوز چشمانت را يادم هست که به من التماس می کردند .به بازی راهت دادم - نه؟
يادت هست چه رياستی می کردم؟ يادت هست اصلا سياست نداشتم و می خواستم هميشه حرف- حرف من باشد ؟!
يادت هست آنروز که به خاطر نمره های بيستم به من جايزه دادند- ناگهان گريه کردی و به همه گفتی دلت درد می کند... چرا نفهميدم تو هم جايزه می خواهی. لعنت به درس و مدرسه ...
مادربزرگم همیشه می گفت زمین روی شاخ گاوی است. وقتی گاو می خواهد زمین را از شاخی به شاخ دیگر پرتاب کند زمین می لرزد . و زمین لرزید و شهر و زندگیمان زیر و رو شد. ما از شهر رفتيم و ديگر برنگشتيم.
تنها باری که خانم معلم را ديدم پرسيدم از او- از بچه ها کدام ...؟ خانم معلم نگاهش را از من دزديد.
آن روزها اولين بار نبود که چشمانی نگاهت نمی کردند و خبر بدی آهسته و بريده و بريده به تو گفته می شد.
گفت تو ديگر نيستی.خيلی درد کشيدي؟ خانم معلم گفت اگر اندکی زودتر کمک می رسيد تو را از زير آوار زنده بیرون می کشيدند . گفت معصومه هم ...
آن شب چشمانم را بر هم نگذاشتم . هنوزهم اگر يادم آيد نمی توانم چشم بر چشم بگذارم که به خوابم می آیی و ...
می خواهم بدانی همه آرزويم اينکه برگردم به آن زنگ ورزش ... ببوسمت و به تو بگويم هميشه يار من باش . هر چند بار هم که ببازی – می گذارم بازی کنی .
می خواهم بدانی همه آرزويم اينکه برگردم به آن روز که جايزه می دادند. و جايزه ام را به تو بدهم تا ديگر دل درد نگيری .
معذرت مي خواهم ...
ديگر سميرای آن زمانها نيستم . ديگر نمر ه هام بيست نيست . ديگر رياست نمی کنم . سياست هم که هيچگاه نداشتم.
يادت آمد ؟ کاش مرا و آن روزها را از یاد برده باشی - آن روزهای سیاه با لباسهای سیاه تر و معلم های همیشه عصبانی . من هم می خواهم فراموششان کنم . نمی شود اما ...
معذرت می خواهم ...
کاش کودکی من- کودکی ما ديگر تجربه نشود؛ هيچگاه و هيچ جا . کاش همه از ياد ببريم ...
سميرا بزرگی
Samira.Bozorgi@gmail.com