آقاي پرويز جديد پژوهشگر سايت آموزشي موج پيشرو هستند كه جهت تحقيق در زمينه اسكان موقت به شهر بم سفر نموده اند . ايشان علاوه بر جمع اوري مستندات اين سفر گزارشي هم از چند روز حضور خود در اين شهر به صورت خاطرات اين سفر بر روي وبلاگ خود گذاشته اند كه بسيار جالب بوده و ميتواند شما را با حال و هواي اين شهر از ديدي ديگر آشنا كند گزارش بازديد ايشان از بم كه يك گزارش آماتور ميباشد جاي توجه و تقدير بسيار بوده و ما به ايشان تبريك مي گوئيم . شما ميتوانيد بخشي از اين گزارش را به همراه آدرس وبلاگ ايشان را در ادامه متن خبر ملاحظه فرمائيد .
قسمت اول
در يكي از كوچههاي شهر واقع در يكي از خيابانهاي اصلي بم با خانمي برخورد كردم كه در يك كانكس و در كنار خرابهاي باقيمانده از آوار ساختماني كه روزي با ديگر اعضاي خانواده در آن زندگي ميكردند ، ساكن بود . دو بچه كوچك داشت و يك شوهر پير كه به گفتة خودش براي اينكه او و بچههايش را جمع كرده باشد با او ازدواج كرده بود . تصاوير عزيزان از دست رفتهشان در زلزله ، بر ديوارهاي كانكس ديده ميشد . البته اين تصاوير بر روي ديوار بسياري از خانهها در بم ديده ميشود.
از وضعيت اسكان دائمشان پرسيدم كه به كجا انجاميده ، گفت كه تسهيلاتي به آنها داده نشده كه ظاهراً علت آن مجرد نبودن او بود . بچهاي كه به بقل داشت ، شورت پايش نبود و وقتي از وضعيت بهداشت و استحمام بچهها پرسيدم ، متوجه شدم كه ظاهراً هر از چندگاهي و به زحمت آبي گرم ميكنند و بچهها را ميشويند و بزرگترها تنها ميتوانند سر و پاهايشان را بشويند.
از زندگي در آن محله اظهار شكايت ميكرد و از نا امني آن جا صحبت ميكرد .

پسري ده ـ يازده ساله از بچههاي همسايهها نيز كه به صحبتمان گوش ميداد، وضع زندگي مردم را در آنجا اينطور تعريف كرد :
«اينجا هر كي بخواد ، مواد مخدر ميفروشه . يكيشون مثلاً گرد ميفروشه ، يكيشون كريستال ميفروشه ، يكيشون ترياك ميفروشه ، يكيشون مثلاً ميان دم در ميشينه به مشتري گرد ميده ، پول ميسونه . خودش پولدار ميشه . ماشين ميسونه ، موتور . هرچي دلش بخواد ميسونه . »
![]()
اينها عين صحبتهاي اين پسر بود . وقتي اين پسر يازده ساله اين چيزها را برايم تعريف ميكرد ، چه كار بايد ميكردم ؟ !
آيا بايد به او ميگفتم كه : پسره خوب اين حرفها رو و اسم اين چيزها رو از كجا شنيدي ؟ ميدوني اين چيزها خوب نيست . عيبه . بده . و . . .
او راه اينكه آدم «هرچي دلش بخواد بسونه » رو برايم تشريح كرد و پر واضح است كه اين پسر ده ساله هميشه در ده سالگي باقي نخواهد ماند
از بيرون حياط منزلي متوجه يك كانكس شدم و چون ديدم دور و بر آن خاليست و براي اندازهگيري مناسب است رفتم و درب خانه را زدم .
مردي درب را باز كرد و وقتي من را ديد، گمان كرد از مسئولين جايي هستم . گفتم براي بررسي وضعيت اسكان موقتتان مزاحم شدم و ميخواستم اندازههاي كانكستان را بر دارم .
گفت :
اسكان موقت ؟ !
براي اسكان دائممان چه كار كرديد ؟
برايش شرح دادم كه من مسئول دولتي يا چيزي مشابه نيستم و . . . خلاصه او نيز همه اعضاي خانواده خود را اعم از دختر كوچكش كه ميگفت اگر بود الان كلاس دوم بود و همسرش را از دست داده بود و تنها در اين كانكس زندگي ميكرد . توي حرفامون ازش پرسيدم كه چرا دوباره ازدواج نكردين ؟ گفت : براي اينكه زنم خيلي خوب بود . اگه زنه بدي بود ميرفتم زن ميگرفتم ولي زنم خيلي خوب بود .
آدرس وبلاگ آقاي جديد :
http://www.parbaz.blogfa.com/